مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

79

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ششمين چنان كرد كه مغربى سپرده بود . چون در هفتمين بگشاد ، مادرش بيرون آمده ، او را سلام داد و گفت : مرحبا اى فرزند . جوذر گفت : تو كيستى ؟ آن صورت گفت : من مادر توام . مرا بر تو حق پستان و حق تربيتست . اى فرزند ، نه ماه به تو آبستن شدم و رنجها بردم . جوذر به او گفت : جامه بركن . او گفت : تو فرزند منى . چگونه مرا برهنه ميسازى ؟ جوذر دست برده ، تيغ بگرفت و بركشيد و گفت : جامه بركن و گرنه ترا به اين تيغ بكشم . پس از گفتگوى بسيار ، عجوز ، يكى از جامه‌هاى خود بركند . باز جوذر ، او را بترسانيد تا اينكه در تن او يك جامه بيش نماند . آنگاه گفت : اى فرزند ، مگر دل از آهن و روى دارى كه مرا ميخواهى رسوا كنى و عورت من بگشائى ؟ مگر اى فرزند ، اين حرام نيست ؟ جوذر گفت : راست گفتى . شلوار برمكن . چون اين سخن بگفت ، عجوز فرياد زد و گفت : جوذر خطا كرد . او را بزنيد . پس خادمان گنج بر او جمع آمدند و ضربت از همه سوى مانند قطرهء باران برو همىريخت تا اينكه بى خود گشت . او را برداشته ، بيرون گنج بگذاشتند و درهاى گنج بربستند . چون او را بدر انداختند ، مغربى او را برداشت . و آب بدانسان كه بود ، از نهر روان شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پانزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون خادمان كنوز ، جوذر را بزدند و بخارج درانداخته ، درهاى گنج بربستند و آب نهر بدانسان كه بود ، روان گشت ، عبد الصمد مغربى برخاسته ، عزايم خوانده ، جوذر را به خود آورد و باز گفت : اى مسكين ، چه كردى ؟ جوذر گفت : تمامت موانع برداشتم و همه طلسمها بشكستم تا بمادرم برسيدم و در ميانه من و او سخن دراز كشيد و او جامهاى خود ، يك‌يك بدرآورد و در تن او جز شلوارى نماند . پس به من گفت : مرا رسوا مكن كه گشودن عورت ، حرام است . من به دو رحمت آورده ، شلوار ازو برنكندم . ناگاه او بانگ برزد كه : جوذر بخطا اندر